خدا ...
فقط دوتا از امتحانام مونده ...میکروب ۱ و فیزیک ۲ ...
تقریبا همه رو گند زدم ...
فدای سرم!
دیروز هم امتحان تاریخ داشتم بد نبود.به لطف خدا!۴ ساعته خوندمش...
سید هم با من امتحان تاریخ داشت.فکر کنم خراب کرده بود چون بد اخلاق به نظر می رسید.
جمعه عروسی بودم فرداشم دو تا امتحان داشتم!اولیش رو می افتم.دومیش رو هم گند زدم
اما دوستان می گن اصلا صحیح نمی کنه و به همه ۱۳ یا ۱۴ می ده!
اقا من سید خونم پایینه چی کار کنم؟!
خدا...
مي خوام بنويسم...
نوشتن داره يادم ميره...
سرگرم امتحانام...بدجور درگيرم كرده...
وبلاگ صبا و نارنجدونه خيلي هيجانيم كرده...
تا حالا كسي مشروط شده؟! چه جورياست؟!
از سيد خبري نيست! فداش بشم ازمايشگاه باكتري ده و نيم شده!
من و سيد با هم مشروطيم!
هنوز نمي دونم مامان سيد با منظور زنگ زده يا ...!!!
يه پيرمرده بود به اسم سلام كه بعضي اوقات واسه نظافت مي اومد ...
دوسش داشتم ... فوت كرد...
خدا رحمتش كنه ... اگه دوست داشتين واسش فاتحه بخونين ...
يكي مياد يكي مي ره...
خدا ...
همه چيز ارومه ...
با سيد رفتيم حر است ... ازشون شكايت كرديم ...
همه چيز و انكار كردن ... رئيس حر است بهشون فرصت داد ...
تحت حمايتم ...دوستاش تهديدم كردم ...
وقتي از حرا ست اومدم بيرون سيد هنوز اونجا بود! مامانش زنگ زد بهم گفت عزيزم
هرچي زنگ مي زنم سيد گوشي رو بر نمي داره نگرانشم.مشكلتون حل شد؟!
گفتم بله.سيد به من لطف دارن.گفتم مي گم باهاتون تماس بگيرن.ازش كلي تشكر كردم!
ممنونم ازت سيد...
پ ن : نمی دونم مامانش شماره ی من رو از کجا اوورده!![]()
خدا ...
حالم خوبه ...
اوضاع رو نمی دونم ...
درگیرم ...
رابطه ام با سید هم بدون تنشه ...
یه چند وقتی نیستم ...
شرمنده ام . دعا کنید ...
پ ن : پسر خالم به دنیا اومد ... امروز چهار صبح ... امیر علی ...
خدا ...
همه چیز به هم ریخته ...
اول از همه بگم که رفتم دکتر . گفت هیچ موردی نداری.این احساس خفگی هم به خاطر بغضی
هست که تو سینه ات داری... دست زد به گلوم و گفت تمام عضلات گردنت رو منقبض کردی واسه
همین احساس خفگی می کنی.گفت باید بری پیش روانپزشک...گفت در استانه ی افسردگی
هستی.کلی نصیحتم کرد.جمعه صبح با مامانینا رفتم چالوس.عصر که برگشتیم دیدم یه اس ام اس
اومد واسم از طرف همون پسره که گفتم دوسم داشت و بهم پیشنهاد ازدواج داده بود و می خواست
اذیتم کنه.ازم خواسته بود برم باهاش چت کنم.اولش گفتم نه!اما بعد گفت موضوع مهمیه...
رفتم...شروع کرد به حرف زدن...حرفاش خطرناک بود...یکی از دوستاش توی وز ارت کشور و
ح ر ا س ت هستش.می گفت از شما و دوستتون پرونده هست (سمیه). گفت پروندمون در چه
رابطه هایی هست(س ی ا س ی) می گفت علاوه بر اینها عکس های دوستتون با دوست پسرش
کاوه هم هست...اول باور نکردم...صبح با سیمه رفتیم حرا ست اما اونا انکار کردن و خواستن ما از
محمد(همین پسره)شکایت کنیم اما ما نکردیم...اسمامون رو پرسید و اومدیم بیرون..زنگ زدیم
و بهش توپیدیم(اگه بدونید تحمت هایی که به من زدن چقدر خطرناکه و ممکنه اخراج بشم) محمد
هم گفت اشتباه کردین رفتین اونجا و زنگ زد دوستش اومد... دیده بودمش...توی همایش...
همه می شناختنش ...خودش توی حر ا ست بود و همه بهش احترام می ذاشتن باهامون حرف
زد.. چند تا نامه ی محرمانه هم نشونمون داد.گفت پرونده های شما رو هم درست می کنم...
تا تونستن از سید بد گفتن...گفتن که سید اس ام اسای شما رو بلند توی جمع می خونن و
بهتون می خندن و دوستاشم می گن بالاخره مخشو زدی! حتی می دونستن متن اون اس ام اسا
چیه... به خدا دارم دیوونه می شم... از همه چیز خبر داشت... حتی خصوصی ترین کارامون!
این تحمت ها مربوط به خانوادم هم می شه... نکنه زندانیم کنن...خیلی خنده داره...
می گن کار فرنوش و ابولفضله...
خدایا کی راست میگه؟!


